یادش بخیر،ایام کودکی و تخیل های شیرین،نقش آفرینی درلباس معلمی دلسوز وچه زیبابودبازی های کودکانه،وشروع دوباره ی زندگی؛غرق در تحیری رنگین؛پروازی شیرین را تجربه کردن،کودکانه هایم درمدرسه وهمیارمعلم هابودن وبالاخره پوشیدن کسوت زیبای معلمی،وشور وشعفی توصیف ناپذیر واکنون درمیانسالی وسال های پایانی خدمت،به زمانه می نگرم ومدرسه ودرس ودانش اموزا.
خیلی وقته که حال همه خوب نیست؛درگیرودار زندگی ماشینی اخلاق هم ماشینی شده؛شبکه های فرهنگی بی نزاکتی را ترویج می کنند،ادب وانسانیت کم کم رنگ می بازه واین مصیبت های قرن بی نهایت جانگدازوغم انگیزه،
از شنبه کلاس ها ودانش آموزا روبیشتر زیرنظرگرفتم،شایدحساس شدم،می بینم که مثل قدیما معلم تنهاچیزی که داشت اونم متاسفانه داره از دست میده،مایادگرفته بودیم به معلم احترام بگذاریم ولی اکنون احترام که گذاشته نمی شه بی حرمتی هم رواج پیداکرده،نمی خوام از کشته شدن معلم ها به دست دانش آموزا،چاقوخوردن معلم ها،سیلی زدن به گوش معلم ها و... ناچیزبودن حقوق ومزایا،قسط و ...سخن بگم...نه این چیزا دردعظیمی است که ناگفتنش بهتر...
این روزها دانش آموزا اسم معلم را بااحترام خانم یا آقاصدانمی زنند؛به راحتی شنیدم که به معلم گفتن غلط کرده امتحان می گیره؛بی جا می کنه فوق برنامه میذاره و...
داری درس میدی یکی غرق در تحیر افق را به تماشانشسته؛یکی مقنعشوروصورتش کشیده وکتاب رو نگاه می کنه،یکی در کمافرورفته وخوابیده،اون یکی پچ پچ بابغل دستیش حرف می زنه و..
این کلاسای کم جمعیت وسوم بودند.
حالاسال اول انسانی32 نفر که هرکدوم از اوناپدیده هایین شگرف و غول های توحش و سروصدا،تمام قدرتم را درصدایم قرارمیدم وفریادمی کشم برا سکوت اونها وغرق در خستگی روح وجسم تمام  تلاشم را برای تفهیم مطالب به کارمی برم،سه جلسه ی تمام وقت میذارم برای یه درس علوم وفنون وهمه ی32 نفر رو برا حل تمرین واج وهجا پای تخته میارم؛ظاهرا یادگرفتن خدا روشکرمی کنم واما جلسه ی بعد وقتی ازشون  می پرسم می بینم انگارنه انگار که کلی وقت گذاشته شده برا اینا...
و توقعات اداره برا بالابردن درصدقبولی و تراژدی دردی که آموزش وپرورش با اون همراهه...
وصدای پای فاجعه ای که اثرات مخرب اون بی شک درچندسال آینده کشور را به نیستی می کشاند
ازماگفتن بود...